هدایت شده از فورام
«دست از سرم بردار!»
با ترس چند قدم عقب رفتم اما اون انگار قصد نداشت اجازه بده فرار کنم.
لبخند خطرناکی روی لبش نشست و آروم گفت:
+ فکر کردی بعد از این همه مدت میذارم بری؟
نفسم توی سینه حبس شد.
یک قدم جلو اومد.
بعد یکی دیگه...
تا جایی که پشتم به دیوار خورد.
نگاهم بین چشمهاش سرگردون بود که زمزمه کرد:
+ از چی میترسی؟ از من... یا از حسی که نسبت بهم داری؟
قلبم دیوونهوار میکوبید.
و درست همون لحظه دستش کنار صورتم روی دیوار نشست و...
https://eitaa.com/joinchat/1015285395C5e82376b7d