بابتش دیگه انقدر ناراحت نیستم، میدونم اتفاقی که باید میافتاد، میدونم اون غمه برام لازم بود، میدونم باید بزرگ میشدم، همین.
من وفادارترین آدمها رو دیدم که خیانت کردن،
باهوشترین افراد رو دیدم که فریب خوردن،
صادقترین آدمها رو دیدم که دروغ گفتن،
مهربونترین آدمها رو دیدم که دل شکستن،
قویترین آدمها رو دیدم که کم آوردن،
بالغترین افراد رو دیدم که بچهگانه رفتار کردن
و از همهی اینها متوجه شدم هیچ بد و خوب مطلقی وجود نداره!
همه ممکنه اشتباه کنن و هیچچیز از هیچکس بعید نیست.
چطور قوی باشم؟
من فقط اون رابطه رو از دست ندادم، من خودمو جا گذاشتم توش آرزوهام، خندههام، انرژیهام، اعتماد به نفسم، همهشو. چطور وانمود کنم خوبم وقتی خودمو گم کردم؟
فکر میکنی فراموشش کردی اما پس از مدتی، به شکل گریهی بیدلیل یا دلتنگی و اندوه و ترس گاه و بیگاه برمیگرده.
یه روز مجبور میشی از آدم مورد علاقهات، خونه مورد علاقهات و گلدون مورد علاقهات دست بکشی و بپذیری فرد دیگهای اونها رو خواهد داشت که اندازه تو دوستشون نداره و هیچوقت اندازه تو اونها رو نمیشناسه و متوجهشون نیست.
دردناک ترین بخش پذیرش زمانی هستش که میپذیری اصلا ارزشش رو نداشت، ارزش تمام انرژی و وقت و خوبیهایی که از جون مایه گذاشتی، زخمهایی که در ازاش خوردی و فرسودگی که در تار و پودت نشست، گریههایی که شب و روز کردی، اهمیتهای زیادی که دادی، اصلا ارزش این همه غرامت رو نداشت.
دیگه جونم قد نمیده برای غصههای آدمای دنیا. حتی غصههای کوچیک خودم هم برام سنگین شدن، چه برسه به غمهای بزرگ و دور. بعضی وقتها ما بیاحساس نمیشیم، فقط دیگه ظرفیتِ قلبمون تموم میشه.
متاسفانه من حساس تر از اونچیزی هستم که بنظر میرسه، پس اگه فکر کردی بهم آسیبی نرسیده واقعا اسیب دیدم، من فقط تصمیم گرفتم ساکت بمونم.