من بسیار آدمِ یادروندهای هستم، نگفتم فراموشکار چون منظورم چیزِ دیگری است. مثلا مُدام یادم میرود که چقدر به این جنون ادبیات معتادم. همچو چیزهای بدیهی را میگویم. مثلا یادم میرود که همیشه، هنوز یک درس نخوانده، کتاب و کاغذ و هرچیزِ دم دستام سیاه میشود. پر از شعر و نوشته و توصیف. ادبیات، برایم چشمهی جنون است. و من معتادِ خراب سرِ این چشمه. [اوضاع بدجور وخیم است].
ـ ــ اندریوم/نوزدهِدهِچهاردهصفردو؛ادبیات،امتحان؟:))