مثلا یک موردش را بگوییم؛ بنظرم هنر یعنی برانگیختن حس. و ناطور دشت، بجز حسِ همزادپنداری شخصیام، آنچنان حس و حالی نداشت. البت که باید قلم روان و رک زیبای نویسنده را درنظر گرفت، ولی حس و حال میخکوب کنندهای نداشت حقیقتا.
بطورِ کلی و جمع بندی: ارزشِ حرف زدن درموردش رو داشت، ولی ارزشِ دوبار خوندن رو دیگه نه.
اویمن;
یه وقتام یه جاهایی ازم درد میگیره که عمراً بتونم باور کنم شوخی نمُکنه.
الان بصورت خیلی جدیای، اینجام داره جیغ میکشه.
اویمن;
الان بصورت خیلی جدیای، اینجام داره جیغ میکشه.
و ذهن مازوخیسمیم با حوصلهی تمام داره برام توضیح میده که الان این رگت رفته بین استخونهای حرکتی مچت و الان، یخورده صبر کن، الان میپوکه و خوناتُ میتونی از زیرِ پوست ببینی عزیزم.
اینکه سعی کنی ریههات رو بیشتر از ظرفیتش از هوا پر کنی و مثل یه کمون، زهشو تا خم شدن بکشی، جداً حس خوبی داره.