[نور،قشنگی،عدمِ فرصت عکاسی و موندن حسرتش*]
اویمن;
اسماعیل..شما نجف را ندیدهاید، وصفی بهاز خانهی پدری نیست براش..
من نمیتونم بگم. شما واردِ نجف که میشی، معماری. آخ از معماریش، که خونه پدری هم کم میشه براش. شما تو صحن، هرکی رو که سالها ندیده بودی میبینی، قدیمیترین آشناها و دورترین دوستها، اولین شخصی که تو عمرت دیدی و آخرینشون، رفتارها و احوالپرسی ها جوریه که جای شک برات سؤال پیش میآد که اصلا این قسمت زمین، ایرانه یا عراقه یا اصلا دنیاست؟ این آدمها چی؟ همه از یه گوشت و خون و پوستن انگار.. پسر، چیه قضیه؟ زمین انگار تو اون محدوده ابره، سبزه، امنه. نمیتونم بگم من.
[ولی خودمونیم؛ کاش میشد همه -او- هایی که باید، از غیب میفهمیدن همهی اون وقتایی رو که بخاطرِ حالشون، حالمون آشوب بود. کاش میدونستن عمق اون اهمیت و نگرانی و دلریشه و همهی اون چیزهایی رو که درونمون بخاطرش بَلوا شد و هیچوقت گفته و نشون داده نشد. نمیدونم. احتمالا زیاده توقعی از کائناته.]
#خاکخوردههایوانگو-