هوا سرده، اون مچاله شده زیرِ پتو، داره سعی میکنه اهمیت نده، به هیچی و هیچکس و هیچ اتفاقی، که الان داره اشکش در میاد، درد میاد، میشکنه، اهمیت نمیده، پلی لیستُ باز میکنه، چشماشُ میبنده، به ابرای تو آسمون بیرون فکر میکنه، چاوشی میخونه، احتمالا تا نیم ساعت دیگه بارون بزنه، لبخند میزنه، بارون که زد میتونه، تایم مقاومتش فقط تا نیم ساعتِ دیگهس، چیزی نمونده، بارون که زد، اونم میزنه، میزنه زیرِ پوستهی دروغگوش، بارون که بارید، اونم میباره، جمعهست، امتحان داره؟ مهم نیست، انگشتای یخ زدهشُ توی هم چفت میکنه، میخونه زیرِ لب، تو دنیای سردم...
ـ ــ سینحانون،شطحیات،سومِ آذرِ چهارده صفردو.