داشتم میگفتم نبابا من هنوز نمیخوام بمیرم اونم با برف و جاده، من هنوز کلی آرزو دارمم، دلم میخواد بنویسم، دلم میخواد انسانی بخونم، دلم میخواد... که یهو دیدم عه. هرچی دارم بعدش میگم با خنده، آخرش خلاصه میشه توی تو. پسر، بند و بساطِ این امیدِ دست و پا شکسته رو یکی باید جمع و جور کنه...
ـ ــ اندراینروزها،اسفندِ چهارده صفردو.
اویمن;
من مُردهی این اخلاق شخمی خودمم اصلا.
ینی چی که موقع تغییر مکان میچسبی به من التماس میکنی نکن، نرو، بمون خونه؟ ولم کن دیگه گوربه بدبخت.