اویمن;
یکم دیگه سعی کنم این بو رو تا ابد تو ذهنم حک کنم، احتمالا مغزم تموم شه.
شایدم اون پاپیون قرمزِ روی جعبه.
باید بخورمش، اشتباهی بره تو نای، و بعدش بره تو ریهم و هیچوقتِ هیچ وقت دیگه از اونجا بیرون نیاد. بو رو نمیشه خورد؟
درسای چهارشنبه هم یجوریه که باید هر یه ربع یهبار پاشم برم سر و کلهم رو زیرِ آب بگیرم که از یساعت زل زدن به یه صفحه درآم.
اویمن;
باید بخورمش، اشتباهی بره تو نای، و بعدش بره تو ریهم و هیچوقتِ هیچ وقت دیگه از اونجا بیرون نیاد. ب
امروز یکجوری مَستام که حتی دارم برای پارچهایی که مامان تازه گرفته است هم ذوق میکنم. یک خلوضع، به تمامِ معنا.