یجوری این تعطیلیها زیاد شده که حس میکنم آخرین بار قرن پیش بود که رفتیم مدرسه:))))
نمیدونم شروع این آشفتگی عادتشده کجا بود، ولی میدونم قبلش اینجوری نبود. کاش میشد کنترل زِد کنم و برگردم، شاید اینبار فهمیدم چی شد.
اویمن;
-ناگهان حس کردم هیچوقت چیزی را به این اندازه نمیخواستم. پسر، من واقعا دلم میخواست آنجا بنشینم و
-امروز آنطور احساسات بر من چیره بود، که احساس میکردم هرلحظه است که طناب دور گردنشان بدرد... برای هزارمین بار دلم میخواست گلدانهای لبِ پنجرهاش باشم، دکمهی انتهای آستیناش، کلمهی بیرون پریده از لبِ زیریناش... دلتنگی امانمان را بریده بود...
ـ ــ سینحانون/دی،وا،نه،گی.