اویمن;
بستنی قیفی شکنجهست دوستان، شکنجه. واقعا نمیفهمم چیه این حجم زمختِ شیرین مزخرف.
دارد یادم میآید یَک عکسهایی از لحظهی بزور بستنی خوران، دستِ نا اهلان دارم که=)))
چشمهای قرمز و بدحال یک هفتهی اخیر، گویای اینه که انگار کمکم باید به کور شدن بیدلیل هم سلام کنیم بچها.
اما درِ گوشی بگم، بابت همون وقت کمی هم که این چندروز روی کتابهای خانم بلنددوست گذاشتم پشیمونم. قلم ناپخته و داستان خام. البته که باز نظر شخصی و این داستانها.
اویمن;
یا این بهار زیادی بهاره، یا من زیادی خمارم.
حالا که دارم از دور کتابهای خاک گرفته رو نگاه میکنم، انگار یکم- دوزِ خماریم زیاد بوده.