مدت زمان زیادی سر و کله زدن با درگیریهای داخلی و احساساتِ متناقض و اضطراب و اورثینک و دلشوره و هزارتا کوفت و زهرِمار دیگه از من یه آدمِ خیلی «ممنون با خودم حلش میکنم»ی ساخته، متأسفم که تلاشت برای کمک رو قهوهای کردم.
یکی از تفریحاتِ برجستهم هم لبخند زدن به بچههای کوچولو و تماشای ریختن برگهاشونه.
اویمن;
یکی از تفریحاتِ برجستهم هم لبخند زدن به بچههای کوچولو و تماشای ریختن برگهاشونه.
-چشه این دیوونه؟ خدا شفاش بده.
همچنین یکی از انگیزههای اصلیم برای تحمل اجتماع هم اونجاییه که خیلی رندوم، یکی از پونزدهتا بچه برمیگرده و لبخندمُ پس میده:)))))