اویمن;
لبخندهای کوتاه بعدِ کلاس،
زیادی نیمهپر بینانه گفتم، کذبه دوستان. هر روزِ کلاس رو با آرزوی نابودی مدیر و مؤسسه از خواب بیدار میشم و تا عصر تمرین میکنم که چطور بچههای نقنقوی مردم رو درسته نخورم. بله، من یه مربی مهربونم.
اویمن;
چقدر قشنگه امن بودن، روحم شکوفه میزنه وقتی میبینم به آدما حسِ امنیت میدم:))
گوشِ شنوا بودن خیلی قشنگه بچها.
چقدر دلگیرم از این حجم والدین سمی که مثل مور و ملخ توی این جامعهی نکبتی ریخته. چقدر حواسشون نیست و چقدر آسیبهاشون جبران ناپذیره. و چقدر من این وسط بیخود به جزئیاتِ این مسئله فکر میکنم.