دیالوگهایم به مغزم خیلی خوب است، یکهو وسطِ ساعتها فکر بیرونش میکشم و میگویم بس است دیگر حالا برو درست را بخوان، و او میخواند «به من میگن گلپری».
جزئیات مهم است، عقب ایستادن و خیره نشدن به آدمها موقع حرفزدن و نبلعیدنشان، هم همینطور.
اویمن;
"قِسمی که مرا نیافریدند، گر جهد کنم مُیسرم نیست."
امروز بزرگداشتِ جناب سعدیه انگار :)
و در نهایت، همونجا که یه مصرع چند کلمهای آقای سعدی میتونه غدهی کوچیکِ کنار چشم رو قلقلک بده و رگهای کریستالی معلق میون قلبت رو بلرزونه. «رشکم از پیرهن آید، که در آغوشِ تو خسبد.»