اویمن;
از بغل های رفعتکلیفی و هولهولکی متنفرم، اون بغلا خوبه که تا جونتون تو هم قاطی میشه.
همونهایی که تکرار نمیشن. از همونها که حسش تا سالها زیرِ پوستت، نمیذاره دلت بغل هیچ بنیبشرِ دیگهای رو بپذیره...
اویمن;
من شیفتهی داستان آدمهام.
خاطرات، بغضها و کلماتِ خاک خوردهای که سالها منتظرِ یه گردگیری کوچیک اون گوشهی ذهن، انتهای راهرو سمتِ چپ، قایم شدن. من شیفتهی شنیدن غبارهام...
انگار تازه دارم چیزی که به وجدم میآره رو پیدا میکنم. سید گفته بود باید لیست بسازم.