تا اینجای زندگیام یَک سوتیهایی دادهام که باقی عمر هرچه هم سرم بیاید میتوانم بگویم نبابا، اینکه چیزی نیست.
اویمن;
=)))))))باورم نمیشود.
داشتم درمورد گرمی کلاسها حرف میزدم که یهو مدیر پا شد بره روی صندلیش بشینه، و من در حالیکه فکر میکردم بلند شده کولر روشن کنه، با هزار تعارف و رودربایسی جلوشو گرفته بودم که نههه الان گرمم نیستتت کلااا میگممم.
بعدِ دوروز آن شدن اون اکانت و دیدن شونصدتا گروه و گروهک که همزمان فازِ وداع برداشتن، داره باهام کاری میکنه که قلبم رو حس نکنم.
دو چیز بود که در اردیبهشت از من گرفته شد: یکی توان خواندن برای امتحان و دیگری، توان خواندن برای امتحان ریاضی.
اویمن;
دو چیز بود که در اردیبهشت از من گرفته شد: یکی توان خواندن برای امتحان و دیگری، توان خواندن برای امتح
خواستم بگم نخوندن هم عجب عالمی داره، بیا و ببین.