ـ pov: مدیر مدرسه قبل مسابقه بزور برات لقمه گرفته و تو ماشین با بچها مورق بازی کرده.
من از اون آدمهام که اگه قرار باشه مثلا ساعت هفت برم یهجایی که برام مهمه یا با افرادِ اون جمع راحت نیستم، از ساعت چهار میشینم روبروی کمد و نمیتونم هیچ کارِ دیگهای انجام بدم:)))))
اویمن;
«هیچ تقدسی در فرار از چیزهایی که از تهِ دل میخواهیم نیست».
کاش این رو بفهمیم و انقدر خودمون رو سرکوب نکنیم بچها.
سنسورِ اعتمادم انگار که فلج شده باشد، هرچه استارت بزنم بارقهای از خود نشان نمیدهد. یک وقتهایی، آدمهایی را میبینم که دلم میخواهد بهشان نزدیک باشم. خیلی نزدیک. دوستِ دوست. شاید هفتهها پیشِ خودم بالا و پایین کنم و تکتک نشانهها را وارسی. انگار که هر حرکت، حرفی نگفته باشد از چیزی که بعد پیش خواهد آمد. پاری وقتها حتی شده که مطمئن شوم، کفش بپوشم و آمادهی پا پیش گذاشتن شوم و یکهو، یکچیزی از آسمان طرف نازل شود و حس ششمم را علیهِ خودش بشوراند. مثلاً اینکه طرف با چندتا دیگر هم همینطور است و تمایل خاصهای به این ارتباط نشان نداده. و یا برایش کم اهمیتتر از این حرفهاست که فکر میکنی. و هزار تا یا و اما و اگرِ دیگر. این وقتها کفش را در آورده نیاورده، برمیگردم زیرِ پتو. آن آدم را یادم نمیرود همیشه. ولی دیگر کفشهایم برایش گماند. گمِ گم.
ـ ــ سینحانون.