اویمن;
«هیچ تقدسی در فرار از چیزهایی که از تهِ دل میخواهیم نیست».
کاش این رو بفهمیم و انقدر خودمون رو سرکوب نکنیم بچها.
سنسورِ اعتمادم انگار که فلج شده باشد، هرچه استارت بزنم بارقهای از خود نشان نمیدهد. یک وقتهایی، آدمهایی را میبینم که دلم میخواهد بهشان نزدیک باشم. خیلی نزدیک. دوستِ دوست. شاید هفتهها پیشِ خودم بالا و پایین کنم و تکتک نشانهها را وارسی. انگار که هر حرکت، حرفی نگفته باشد از چیزی که بعد پیش خواهد آمد. پاری وقتها حتی شده که مطمئن شوم، کفش بپوشم و آمادهی پا پیش گذاشتن شوم و یکهو، یکچیزی از آسمان طرف نازل شود و حس ششمم را علیهِ خودش بشوراند. مثلاً اینکه طرف با چندتا دیگر هم همینطور است و تمایل خاصهای به این ارتباط نشان نداده. و یا برایش کم اهمیتتر از این حرفهاست که فکر میکنی. و هزار تا یا و اما و اگرِ دیگر. این وقتها کفش را در آورده نیاورده، برمیگردم زیرِ پتو. آن آدم را یادم نمیرود همیشه. ولی دیگر کفشهایم برایش گماند. گمِ گم.
ـ ــ سینحانون.
متنفرم از برنامههای بدون برنامه ریزی. کاش ناپدید شم موقعی که بدون آمادگی ازم چیزی رو میخوان.
زیرِ تیغ آفتاب ابرها دارن چکچک میکنن و نسیمی که از صبح تدارکاتِ کار رو میدیده، نتیجه رو بیرحمانه از کوچکترین منفذهای که دمِ دستش میرسه به داخل میآره و من حتی نمیتونم برم بیرون. ای ناز قدم هرچی حبیب مببیب خداست.