اویمن;
کاش میشد دورِ آدمهای مهمام یه حصار الکتریکی بکشم، کسی که نزدیکشون بشه فردا رو نبینه.
حالا موردی نداره. حصارِ الکتریکی نشد، ساتور که هست.
گفتم بیزارم از اثرِ وضعی احساسات بر جسم، از این فشردگی، گلو را نگاه. با خنده دستی تکان داد، هنوز اولشه. کجای کاری سید.