اویمن;
«مشکل دیگرم این است که نمیتوانم خیلی از چیزها را باور کنم. انگار که ساز و کارِ دفاعی ذهنم باشد. هیچ،چیز ابداً تمام نمیشود. فقط پوشهها باز میمانند و منتظر، برای یک انفجار بعدها. این میشود که عزای همه تمام میشود و من تا ابد غمدار میمانم. هیچگاه باورم نمیشود،و همیشه اثرش میماند.»
ـ ــ سینحانون،
امروز از آن روزهایی است که از دنده چپ بلند شدهام. اشکال ندارد، فردا از آنطرف بلند میشویم.
«حقیقت این است که مدتِ زیادیست احساس میکنم کافی نیستم. و حالا که این اعتراف را مینویسم، کمی تا حدودی شک در وجودم میدود. اما بعد، نه. کافی نیستم. نه برای خودم، نه برای کسی، نه برای رؤیایم، نه برای هیچچیزِ دیگر و نه برای زندگی.»
اویمن;
بدتر از موفق نبودن، از دور تو چشمِ مردم موفق بهنظر رسیدنه.
این "بهنظر" رسیدن بد جانوریست.