مثلاً میشد بهش گفت من دیروز و پریروز و پس پریروز ادای قویها را در آوردهام، امروز دیگر ولم کن.
دست و دلم به چیزی نمیره، چیزهایی که یقین داشتم همه دود شد، و الان از خودم هیچچیز ندارم. حتی ذرهای امید.
مسخرهست ولی تمام زحمات هفت-هشت ماههام برای یقین انتخاب رشته هم پودر شد. نشستن پای بچهای هر رشته، واقعیتها رو اینطور خشونتبار تو صورت آدم میکوبه.