ـ pov: به هرکس که میشناختی ساعت ده لحظه گرگ و میش رو توصیه کردی، خودت ساعت دوازده: عه دوباره یادم رفت.
من که میدونم، آخرشم ادبیات عرب میخونم و درحالیکه دارم توی دانشگاه/مدرسه تدریس میکنم، به رؤیای حقوق و وکالت اون زمانها میخندم. زندگی خیلی معمولی و عادیتر از این حرفهاست عزیزم.
به من بخند تا بشم، یه تصویر تو چشمهات. [یه تصویر که شاید با خندهت، کمتر دل/تنگ/ه].