عمیقاً دارم بابت ضبط نکردن محدود حرفهایی که بهم اطمینان میبخشید، حسرت میخورم. برای اینهمه تردید از کجا دوا بیارم.
اویمن;
کاش تو همین حالت فریز شم. دارم این حال خوب رو بزور از دستِ ثانیهها میدزدم.
کاش گزینهی برگشت داشت زمان، فقط دوماه و ده روز قبل.
اویمن;
متأسفم مامان، یک سال دیگه هم آشغال جمع کردم.
متأسفم مامان، الان دوساعته که دارم سعی میکنم به کتابهای ستون شده گوشهی اتاق دست بزنم. احساس میکنم بهجای چهارتا ورق کاغذ، این استخونهای قفسهی سینهست که داره جابهجا میشه.
وقتهایی که بلند مینویسم، حسم یهجوریه که انگار خوشحالترین و مفیدترین آدم روی زمینم.
انگار علاقه واقعی همینشکلیه. بدون هیچ دلیل و منطق توجیه کنندهای تو فقط دوستش داری. هرچی هم بپرسی چرا و دنبال دلیل بگردی، چیزی پیدا نمیشه که نمیشه.
تو از بالا رفتن ممبرات خوشحالی و من از اینکه دیگه نمیتونم اکانتش رو اون پایین لیستِ ممبرز ببینم ناراحت، ما مثل هم نیستیم✨