اویمن;
سرِ زنگ ریاضی، سخت ترین کار دنیا شده بود کنترل قطرههای سمج گوشه چشم.
کلمهی اول رو ننوشته، نزدیک بود بغضم بترکه و برای اولین بار بلند بلند زار بزنم.
هی میخوام بگم نه، طوری نشده، من خوبم. ولی میبینم نمیشه. نمیتونم. کم آوردم. نمیتونم.
دارم میبینم چقدر وضعیتم ترسناکه. من اینجا، اونجا، هرجا که تو نیستی، اصلا نمیخوام نفس بکشم. چه برسه که قلم بزنم، آهنگهامُ بزارم، یا حرف بزنم. این وضعیت منو میترسونه، من میترسم.