اویمن;
من اگه جلیلی بودم میزدم زیرِ گریه.
ممنون که انقدر جلوی هاری سگها محکمی.
اویمن;
به من بخند تا بشم، یه تصویر تو چشمهات. [یه تصویر که شاید با خندهت، کمتر دل/تنگ/ه].
شاید بعد این مدت، تازه یک هفتهای بود داشتم مغلوب مکانیزم فرارِ ذهنم میشدم. برگشتیم سر نقطهی اول، بیا اینجا دلتنگی عزیزم.
و حالا تو هی خودت رو به در و دیوار بزن که دیوونهای، این دیوونگیه، تمومش کن. مگه میفهمه.
اویمن;
من ترجیح میدهم خوشحالیها و غمهایم را با کسی در میان بگذارم که مطمئن باشم، از این موضوع مطمئن باشم
بعضی وقتها حتی فکر میکنم خودِ چند وقت بعد هم، آنطور که باید نمیفهمد حرفِ اینروزم را. پس این میان، نوشتن چه فایدهای دارد، وقتی همهی اینها قرار است یک مشت کلمهی دستخورده باشند..