هی میخوام بگم نه، طوری نشده، من خوبم. ولی میبینم نمیشه. نمیتونم. کم آوردم. نمیتونم.
دارم میبینم چقدر وضعیتم ترسناکه. من اینجا، اونجا، هرجا که تو نیستی، اصلا نمیخوام نفس بکشم. چه برسه که قلم بزنم، آهنگهامُ بزارم، یا حرف بزنم. این وضعیت منو میترسونه، من میترسم.
هیچ شجاعتی برام نمونده. امروز رو به خودم وعده داده بودم، وعده داده بودم که اگه تونست و قوی موند اون سه روزِ لعنتی رو، امروز به خودم محبت میکنم و میرم جلو و چند کلمهای باهاش حرف زدنو به خودم جایزه میدم. من یه احمقم، یه احمقِ بدقول که هیچ کاری برای خودش از دستش برنمیاد.