اویمن;
فکر میکنم امسال اولین تابستونیه که احساسِ مفید بودن دارم.
چقد سگجون شدم، بدون استراحت بدو برنامهی بعد.
اویمن;
مثلا من پام درد بگیره، آنچنان اذیت کننده نیست نسبت به فشارِ یه درد گنگ بین دندون و لثه و فک=))))
آخرم درد فک میشه علتِ روانی شدنم.
اویمن;
تا اینجای زندگیام یَک سوتیهایی دادهام که باقی عمر هرچه هم سرم بیاید میتوانم بگویم نبابا، اینکه
تعددِ سوتیهام جلوی مدیر/آدم بزرگها یهجوریه که کاش از خونه بیرون نرم.
کاش به آدمهای عموماً آروم و درونگرا انگِ مغرور بودن نچسبونید و انقدر با جملهی «چقدر خودتو میگیری!» اذیتشون نکنید. اونها فقط با همه نمیجوشن، جوشیدنشون تو دیگِ همه نیست.
اویمن;
بچها این آقاهه یجوری میگه «به مادرت سلام برسون» که بخدا اگه بشه نخندی.
نباید به این مردک بخندم، نه.
اما متأسفانه میزان تو یه جوب رفتن آبم با کسی ارتباط مستقیمی داره با اینکه چقدر ابلهانه، به مسخرهترین حرفهاش بخندم.
اویمن;
اما من هنوز جدی جدی، واقعیت داشتن ماه رو باور نکردم. برای این دنیا زیادی شگفتانگیز نیست؟
ماه امشب خیلی قشنگه،و من فقط میتونم بگم برو ببینش.