eitaa logo
اوی‌من;
130 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
173 ویدیو
2 فایل
نوشته‌هایی‌ازمن،که‌دوست‌شان‌دارم. /چون‌که‌می‌خواست‌چیزی‌ازاوبماند./ برای‌خودم‌می‌نویسم؛ #تنهادرصورت‌ِاشتیاق‌اینجابمانید🪴🪞 "خودت‌باش‌سید،تقلیداصلاًجالب‌نیست." - گرچه‌حرف‌نزدن‌امن‌وآرومه،ولی‌می‌شنوم: https://daigo.ir/secret/5158619730
مشاهده در ایتا
دانلود
عجیبه که ذهن واقع‌بین نه می‌ذاره با خیال راحت اعتماد کنی، نه به آسونی باور، نه حتی تصمیم‌گیری. بخوای خیال‌پردازی کنی هم با پشتِ دست می‌زنه تو ذوقت.
ممنون، آچمز شدم.
اوی‌من;
عجیبه که ذهن واقع‌بین نه می‌ذاره با خیال راحت اعتماد کنی، نه به آسونی باور، نه حتی تصمیم‌گیری. بخوای
_یه دلیل بیار که چرا باید تو رو انتخاب کنه؟ +خودش گفت کارم خوب بوده. _وا، از کجا معلوم هندونه نیست؟ +گفت اولین نفر به من زنگ زده. _از کجا معلوم یه لیست نگرفته دست‌ش به همه همینو نگفته؟ _اون‌که حتی تا حالا یه نمونه کار ازت ندیده، از رو قیافه می‌گه؟ _شرکت فعال توی کلاس شد دلیل؟ _از کجا معلوم نمی‌خواد خرت کنه؟
هدایت شده از منِ‌من
من خودمم مووآن کنم خوابام نمیکنن.
اوی‌من;
دردناک بود.
از منتظر بودن و شغلی که مردم رو منتظر بذاره متنفرم. متنفرر.
از طلب‌کار بودن، درحالی‌که هیچ حقی نداری متنفرم. متنفر.
اوی‌من;
از طلب‌کار بودن، درحالی‌که هیچ حقی نداری متنفرم. متنفر.
درک داشتن شاید چیزِ سختی باشه، ولی غیرممکن نیست بچها. هرکسی زندگی خودش رو نداره؟🪄
اوی‌من;
چگونه به همسفرِ رندوم خود بفهمانیم که از او خوشمان نمی‌آید و با غریبه‌ها صمیمی شدن‌مان نمی‌گیرد؟ ۲٠ن
چگونه به کسی بعدِ مدت‌ها تلاش برای فهماندن، این‌بار رُک بگوییم ازش خوش‌مان نمی‌آید و پاپیچ‌مان نشود؟ ۲٠نمره.
در سطح شهر، اینجا و این نقطه از مدارِ نمی‌دانم چند درجه‌ی شمالی، اگر چشم‌هایتان را ببندید و سر از پنجره‌ی ماشین بیرون بیاورید، انگار سر توی کوره‌ی آجرپزی کرده‌اید. بادِ داغ، حرارت‌زده و ملتهب انگار گله اسْب چموشی‌ست که به قاتل پدرش حمله می‌کند. همین‌طور که راننده-ی احتمالاً عصبی از گرما- پایش را روی پدال محکم‌تر فشار می‌دهد تا بل‌که این پرایدِ لکنته سرعتش را بیشتر کند و مسیر را کوتاه، شما چیزِ عجیبی حس می‌کنید. بعضی جاهای خیابان، وقتی چشم‌هایتان بسته است و همه‌جا برایتان یکسان، یکهو غافل‌گیرتان می‌کنند. بادِ خنک از وسطِ تنور، انگار که از گلستان آتشِ ابراهیم، انگشت‌های لطیف و نازک‌ش را نوازش‌وار روی پلک‌هایتان می‌کشد و یک‌دسته بوی دار و درخت، با ناز و کرشمه روی سلول‌ْهای گیرنده‌ی دماغ‌تان می‌نشیند. راننده‌ی عصبی، نمی‌شنود صدای خاموش شدن آتش نورونْ‌هایش را. و احتمالاً نوای هم‌زمان سرود مانند ریه‌هایش را، که "صد رحمت به پدرِ آن‌که روبه‌روی مغازه‌اش درخت کاشته." اما شما می‌شنوید. درخت‌ها را که می‌گویند "صد رحمت." ـ ــ سین‌حانون/دهم مردادِ صفرسه/درخت‌ها باید کاشت برای این گرما.