عجیبه که ذهن واقعبین نه میذاره با خیال راحت اعتماد کنی، نه به آسونی باور، نه حتی تصمیمگیری. بخوای خیالپردازی کنی هم با پشتِ دست میزنه تو ذوقت.
اویمن;
عجیبه که ذهن واقعبین نه میذاره با خیال راحت اعتماد کنی، نه به آسونی باور، نه حتی تصمیمگیری. بخوای
_یه دلیل بیار که چرا باید تو رو انتخاب کنه؟
+خودش گفت کارم خوب بوده.
_وا، از کجا معلوم هندونه نیست؟
+گفت اولین نفر به من زنگ زده.
_از کجا معلوم یه لیست نگرفته دستش به همه همینو نگفته؟
_اونکه حتی تا حالا یه نمونه کار ازت ندیده، از رو قیافه میگه؟
_شرکت فعال توی کلاس شد دلیل؟
_از کجا معلوم نمیخواد خرت کنه؟
اویمن;
از طلبکار بودن، درحالیکه هیچ حقی نداری متنفرم. متنفر.
درک داشتن شاید چیزِ سختی باشه، ولی غیرممکن نیست بچها. هرکسی زندگی خودش رو نداره؟🪄
اویمن;
چگونه به همسفرِ رندوم خود بفهمانیم که از او خوشمان نمیآید و با غریبهها صمیمی شدنمان نمیگیرد؟ ۲٠ن
چگونه به کسی بعدِ مدتها تلاش برای فهماندن، اینبار رُک بگوییم ازش خوشمان نمیآید و پاپیچمان نشود؟ ۲٠نمره.
در سطح شهر، اینجا و این نقطه از مدارِ نمیدانم چند درجهی شمالی، اگر چشمهایتان را ببندید و سر از پنجرهی ماشین بیرون بیاورید، انگار سر توی کورهی آجرپزی کردهاید. بادِ داغ، حرارتزده و ملتهب انگار گله اسْب چموشیست که به قاتل پدرش حمله میکند. همینطور که راننده-ی احتمالاً عصبی از گرما- پایش را روی پدال محکمتر فشار میدهد تا بلکه این پرایدِ لکنته سرعتش را بیشتر کند و مسیر را کوتاه، شما چیزِ عجیبی حس میکنید. بعضی جاهای خیابان، وقتی چشمهایتان بسته است و همهجا برایتان یکسان، یکهو غافلگیرتان میکنند. بادِ خنک از وسطِ تنور، انگار که از گلستان آتشِ ابراهیم، انگشتهای لطیف و نازکش را نوازشوار روی پلکهایتان میکشد و یکدسته بوی دار و درخت، با ناز و کرشمه روی سلولْهای گیرندهی دماغتان مینشیند. رانندهی عصبی، نمیشنود صدای خاموش شدن آتش نورونْهایش را. و احتمالاً نوای همزمان سرود مانند ریههایش را، که "صد رحمت به پدرِ آنکه روبهروی مغازهاش درخت کاشته." اما شما میشنوید. درختها را که میگویند "صد رحمت."
ـ ــ سینحانون/دهم مردادِ صفرسه/درختها باید کاشت برای این گرما.