اویمن;
هوا خنکه و خوابیدن زیر آسمون پرستاره تنها مزیتِ شبهای شهریوره.
نفرتپراکنی و نفرتپراکنی علیه شب. شبهای کوتاهی که دارن رو به بلندی هم میرن. درد و نفرین.
فکر میکنم باید لذت بردن از مسیر رو یاد بگیرم، انقدر آدمِ منتظر تمومشدن بودن اذیتکنندهست.
من میتونم مدتها برای غمی که ذرهای به خودم تعلق نداره ناراحت بمونم و بههم بریزم، اگه اونو تو چشمهایی ببینم که روزی باهم خندیده بودیم.
من نمیدونم"تموم میشه این غم، صبح میشه این شب" یا نه. اما اگه سپیده هم سر نزد، بدون من "کنارتم هنوز".
هدایت شده از کاشابربودم.
چرا انقدر درک اینکه دلم میخواد یه بیکار خوشحال توی رشتهمورد علاقم باشم، تا یه کارمند ناراحت تو رشتهای که ازش خوشم نمیاد برای دیگران سخته؟