اینکه قراره فردا درحالیکه تجربیها کوئیز شیمی میدن ما سر کلاس شعر ببریم بخونیم خیلی جالبه، ولی اگه طی سال انقدر درسها ملایم و مهربون نباشن چی؟
اویمن;
بهنظرم این دستور میتونه واقعاً کمککننده باشه.
ریاکشن دادن بقیه به چیزی که نوشتی واقعاً لذتبخشه، خندیدن و درگیر شدن. داستانهای با محدودیت کلمه و ضربهی غافلگیر آخر قابلیتِ فوقالعادهای دارن.
بعضی عطرها شاید خیلی نامدار هم نباشن، اما وقتی جایی که انتظارش رو نداری، کنارِ خیابون، تو یهجای شلوغ و موقع عبور یه غریبه، یکهو توی بینیت میپیچن، انگار دلت میخواد جهان رو متوقف کنی و همونجا بایستی به بوییدن. انگار دنیای ثبتشده از حسهای خوابیده زیر اون بو، خواهان زمان بیشتری برای تداعیان. بهنظرم عطرها هیچوقت دربندِ اسم و شناسه نیستن، ارزش بو به حسها و زمانیه که باهاش گذشته. حتی اگه مثل بوی خیارسبز، مسخره باشه.
اویمن;
"در موردش ناراحت نیستم، در موردش از خودم متنفرم."
من آدم بهتری که دوستهام میگن پیداش میکنم رو نمیخوام، من فقط میخواستم تو برام اون آدم بهتره بودی.