بعضی عطرها شاید خیلی نامدار هم نباشن، اما وقتی جایی که انتظارش رو نداری، کنارِ خیابون، تو یهجای شلوغ و موقع عبور یه غریبه، یکهو توی بینیت میپیچن، انگار دلت میخواد جهان رو متوقف کنی و همونجا بایستی به بوییدن. انگار دنیای ثبتشده از حسهای خوابیده زیر اون بو، خواهان زمان بیشتری برای تداعیان. بهنظرم عطرها هیچوقت دربندِ اسم و شناسه نیستن، ارزش بو به حسها و زمانیه که باهاش گذشته. حتی اگه مثل بوی خیارسبز، مسخره باشه.
اویمن;
"در موردش ناراحت نیستم، در موردش از خودم متنفرم."
من آدم بهتری که دوستهام میگن پیداش میکنم رو نمیخوام، من فقط میخواستم تو برام اون آدم بهتره بودی.
اویمن;
و این، برای حرف زدن هم برقرار بود. دلم میخواست گوشهایم را بگیرم، فکرم را ببندم و چشمهایم را از صف
پسر واقعاً چارکلمه حرفزدن باهاش هم نجات دهندهست.
هدایت شده از ˜¨ جـنـان ¨˜
چیز هایی هست که از دست میرن و
شور بختانه، هرگز جایگزین نمیشن.
آرزو میکردم که این طور نبود.
همین امروز فهمیدم پدربزرگم رفیقی داشته که همدیگه رو "ای گر(کچل)" صدا میزدن. متقابلاً. دیشب، وقتی تو مسجد تسبیح رو براش پرت کرده پدربزرگ گفته«ای گر این چه طرزِ پرت کردنه» و باهم خندیدن. و این آخرین مکالمهشون بوده. آخرهای شب، وقتی کارهای مسجد تموم میشه رفیق خادم توی روضه سکته میکنه و تموم. از صبح تا الان تو بهتِ عجیب بودن زندگیام.