هدایت شده از ˜¨ جـنـان ¨˜
چیز هایی هست که از دست میرن و
شور بختانه، هرگز جایگزین نمیشن.
آرزو میکردم که این طور نبود.
همین امروز فهمیدم پدربزرگم رفیقی داشته که همدیگه رو "ای گر(کچل)" صدا میزدن. متقابلاً. دیشب، وقتی تو مسجد تسبیح رو براش پرت کرده پدربزرگ گفته«ای گر این چه طرزِ پرت کردنه» و باهم خندیدن. و این آخرین مکالمهشون بوده. آخرهای شب، وقتی کارهای مسجد تموم میشه رفیق خادم توی روضه سکته میکنه و تموم. از صبح تا الان تو بهتِ عجیب بودن زندگیام.
دلم میخواد این شبهای آخر تابستون رو دست از بچهمثبت بودن بکشم و تا صبح سریال ببینم و اون بچه بدهی خونواده باشم. این یههفته مدرسه خوب اسپویل کرد بهاچی که در انتظاره.
جداً آدمیزاد اونقدر فراموشکاره که یادش میره شش صبح-و بلکه زودتر- بیدار شدن چه مصیبتیه.
اویمن;
کاش الان اردیبهشت بود هوا بارونی بود و همهجا سبز بود و من منتظر اپیزود جدید لاولی رانر بودم
آقا Love next door از Lovely runner هم گودوگودوو تره😭🪄🪞💗 (اولش بود، بعد از چهار و پنج نه)