اویمن;
باز هم نتونستم نخندم، گیر افتادیم کیومرث. خاک تو سرت که وقتی خندیدی دیگه نمیتونی نه بگی.
توی بد هَچلی افتادم، ولی تلاش برای -بازهم- ادای کمالگرایی و بهترین بودن توی این وضع هم جداشدنی نیست.
هدایت شده از دایناسور؛
روزهای نخست پاییزه و من در بحران نیستم. به زور آدما رو به تنهاییم نمیارم و دیوار شیشهای با قطر بینهایت رو پذیرفتم. گاهی به سرم میزنه تا اون بدوم همه فاصلهها را و بعد میگم آب در هاون نکوب زن! این ثبات آرامش پیش از توفانه یا توفان چراغ خاموشی که زیر زیرکی همۀ باورهامو کاملتر میکنه؟! نمیدونم. اما این روزهای شگفت و خطی رو دوست دارم.
اویمن;
به طور عمیقی دلم میخواد برنامه ریزِ مدرسهمون رو مار درسته ببلعه. هیچ مرگی جز این لایقش نخواهد بود
جالبه که حالا هم همینطور.
کاش لااقل جوری برنامه مینوشتی عزیزم که شنبه مدرسه رفتن توهین به وجودِ یه عقل سلیم نباشه.