اویمن;
به طور عمیقی دلم میخواد برنامه ریزِ مدرسهمون رو مار درسته ببلعه. هیچ مرگی جز این لایقش نخواهد بود
جالبه که حالا هم همینطور.
کاش لااقل جوری برنامه مینوشتی عزیزم که شنبه مدرسه رفتن توهین به وجودِ یه عقل سلیم نباشه.
اویمن;
گفته بودم که آدمیزاد مقابل زندگی تنهاست عزیزِ من، اول و آخرش.
جهان غمگین اگه از خودت فراتر بری، حتی غمگینتر هم میشه. اینجا علاوه بر تکْ انسان منفرد، گروه انسان هم منفرده و هرچی ستمدیدهتر، آخرش تنهاترم میشه. بیشتر از بقیه چیزهای گفتنی، دلریش اون بچهام که میون ناامنی حالا همون گرمی یکهفته چندروز تهِ دلش هم خاموش شده و ترسیده و بیپناه، منتظرِ ندای بعد از مصیبته که بیدارش کنه و بگه «عزیزم، خواب میدیدی؟» احتمالاً ما نفهمیم، اما بچهای که نورِ امیدش توی این تاریکی خاموش شده الان معنی اضطرار رو میفهمه. من فقط دلریش اون بچهام.