چیزی که میخواستم میرسه اون حس مطلوب رو نداره، نمیرسه مزخرفه، خوب میشه عالی نیست، بد میشه افتضاحه، جواب یکی معلوم میشه، قبلیه آزار میده، چیزی که ثابت بوده مبهم میشه، اون چیز مبهمه دیگه مهم نیست. دقیقاً تو نمیدونم ترین حالت ممکنم. شاید باید فکر کردن رو متوقف کنم.
آقا نمیدونم چرا ولی همیشه اولین چیزی که باعث میشه/یک در صد/ از کسی خوشم بیاد، آسیبدیده بودنشه. اصلاً انگار گرد جذبکنندگی ریختن برام توی این خصلت. به محض حس کردنش اینجوریام که ایول، خودشه بزن بریم تلاش کنیم نزدیکش بشیم محبت کنیم ب-ا بریم. لِتس گوو.
اویمن;
مامانبزرگ خیلی آدم جالبیه. مثلا هیچ وقت مثل بقیه مامانبزرگا برای تشکر دعات نمیکنه، بهجاش هر دوثانیه
مامانبزرگ نمیگه مواظب خودت باش، بهجاش میگه«رو پلهها دلبِدار پات پیچ نخوره دخترا» چارتا پلهست ننه. آره، مثلا نمیدونم حرفت مَجازه.
پ.ن: دلداشتن در کاری، دقت و جمع کردن حواس.