تاریکیها برای خودمان بودند، درونمان خورده میشد و صدشکر که ذهن آدمها دیدنی نیست.
اویمن;
تازگیها فهمیدم شیفتهی نحوه ساخت و ریشه کلمههام. فکر میکردم فقط درمورد فارسی، اما حتی خاستگاهِ کل
حرفزدن درباره تاریکیها /هیولاهایی که از کلمه قوت میگیرن و اگه این کلام با آدم نامناسب یا جای نامطلوبی تموم شه، میتونه جونت رو برای مدتی توی سیاهچالههای عمیق و مکندهی خودش بکشه/ این حرفزدن حساس، بینهایت مطلوبه. تاریکی که آدمها درش رو به روی هرکسی باز نمیکنن، اما اگه باز بشه... مکالمههای مربوط به تاریکیها شگفتزدهام میکنن. اینکه چهچطور این مکالمه شروع میشه و انگشتت ذرهذره روی پستی-بلندیهای نادیدنی ذهن میلغزه، این از عمیقترین تجربههای آدمیزاده. در حقیقت، دنبال تراپیست آدمیزادیام. کسیکه پستی-بلندی ذهن رو بشکافه و بتونم از همنشینیش یاد بگیرم. توی این قسمت، چیزی که درباره وجدآورنده بودنش یقین پیدا کردم، لمس ذهن آدمهای مختلف/بیشتر خودم/ئه.
به یه معجزهی بزرگ، چیزی شبیه نزول کلی آدم یاددهنده و تأثیرگذار توی زندگیم نیاز دارم.
به این نتیجه رسیدم برای اکثر مردم واقعاً آدم حوصله سربریام، و امیدوارم تا ابد هیچوقت سر و کارم به موقعیتی که گرم و عادیسازی جَو بسته به من باشه برنخورم. این دستگاه با این آیتم سازگاری ندارد آقا، برو بعدی.
اویمن;
ولی حالا جدی عجب آشغالی هستما.
هربار که پوستِ نیمه ترمیمشده لبم رو بیاراده-درحالی که عذاب وجدان داره منو-میکنم: