اویمن;
کم نمیآرم مگر در برابرِ آدمهای باشخصیت.
این بچه فقط هشت سالشه، ولی شخصیت؟ تسلیمم، کممونده تفنگ بده دستم باهاش توف-توف کنم.
مامانبزرگم انگار از یکی پنج تا کپی زده. شش تا پسر، جز جزئیاتِ ظاهر، دیگه تو هیچی باهم مو نمیزنن.
عمو میپرسه میخوام چیکاره شم، این سؤال مسخرهی تکراری. و من به هزار و یک رؤیایی فکر میکنم که به هرکدوم یهذره ناخنک زدم-و میدونم که آخر هم واقعبینیم همهش رو دور میاندازه و امنترین راه رو تحمیل میکنه. نمیشه یه زندگی آزمایشی؟ فقط یکی.