عمو میپرسه میخوام چیکاره شم، این سؤال مسخرهی تکراری. و من به هزار و یک رؤیایی فکر میکنم که به هرکدوم یهذره ناخنک زدم-و میدونم که آخر هم واقعبینیم همهش رو دور میاندازه و امنترین راه رو تحمیل میکنه. نمیشه یه زندگی آزمایشی؟ فقط یکی.
اویمن;
حرفزدن درباره تاریکیها /هیولاهایی که از کلمه قوت میگیرن و اگه این کلام با آدم نامناسب یا جای نامط
شاید هم معماری، چیزها و تجربیاتِ متفاوت.
این قاطی شدن سعی برای لذت از لحظه یا لذت از عکسگرفتن، نتیجهش شده کلی عکس کج و کوله در حال گذشتن و رفتن پیوسته، فقط جهتِ یادآوری اون خاطره. آخرین باری که از عکسی راضی بودم یادم نمیآد!
باشه ولی هرچقدر هم رفیق، افتادن یه فامیل از آسمون که با بقیه فرق داشته باشه یهچیز دیگهست. یه همزبون که انگار دنیا انقدرها هم تاریک و غریب و ترسناک نیست. من کنار زنعمو "برای یکلحظه" کمتر از زندگی ترسیدم.