اویمن;
حرفزدن درباره تاریکیها /هیولاهایی که از کلمه قوت میگیرن و اگه این کلام با آدم نامناسب یا جای نامط
شاید هم معماری، چیزها و تجربیاتِ متفاوت.
این قاطی شدن سعی برای لذت از لحظه یا لذت از عکسگرفتن، نتیجهش شده کلی عکس کج و کوله در حال گذشتن و رفتن پیوسته، فقط جهتِ یادآوری اون خاطره. آخرین باری که از عکسی راضی بودم یادم نمیآد!
باشه ولی هرچقدر هم رفیق، افتادن یه فامیل از آسمون که با بقیه فرق داشته باشه یهچیز دیگهست. یه همزبون که انگار دنیا انقدرها هم تاریک و غریب و ترسناک نیست. من کنار زنعمو "برای یکلحظه" کمتر از زندگی ترسیدم.
اویمن;
بالأخره "آخیش" خفهکردن خود با کتاب و سیصد صفحه بیوقفه، یهسر پشتِ هم. نور کمرنگ و لرزون ماشینها،
و بازگشتِ همه به سوی غربتِ خلوت است، سلام مغز عزیزم. فرار تموم شد.
این حس غریبگی چرا اینجوریه؟ انگار تو به هیچکس و هیچجا و هیچچیز تعلق نداری. معلق میون آسمون و زمین، شاید هم بالای حرارتِ یه دره آتیش، نصبت کردن و هیچ راهِ چارهای نیست. فقط از این سمتِ دره تا اون سمت. فقط دست و پا زدن شاخه، بیریشه.