باشه ولی هرچقدر هم رفیق، افتادن یه فامیل از آسمون که با بقیه فرق داشته باشه یهچیز دیگهست. یه همزبون که انگار دنیا انقدرها هم تاریک و غریب و ترسناک نیست. من کنار زنعمو "برای یکلحظه" کمتر از زندگی ترسیدم.
اویمن;
بالأخره "آخیش" خفهکردن خود با کتاب و سیصد صفحه بیوقفه، یهسر پشتِ هم. نور کمرنگ و لرزون ماشینها،
و بازگشتِ همه به سوی غربتِ خلوت است، سلام مغز عزیزم. فرار تموم شد.
این حس غریبگی چرا اینجوریه؟ انگار تو به هیچکس و هیچجا و هیچچیز تعلق نداری. معلق میون آسمون و زمین، شاید هم بالای حرارتِ یه دره آتیش، نصبت کردن و هیچ راهِ چارهای نیست. فقط از این سمتِ دره تا اون سمت. فقط دست و پا زدن شاخه، بیریشه.
اویمن;
پذیرش سخته، ولی از نون و آب واجبتر.
بجنگ عزیزم، ولی آخر چارهای جز پذیرش نداری.