این حس غریبگی چرا اینجوریه؟ انگار تو به هیچکس و هیچجا و هیچچیز تعلق نداری. معلق میون آسمون و زمین، شاید هم بالای حرارتِ یه دره آتیش، نصبت کردن و هیچ راهِ چارهای نیست. فقط از این سمتِ دره تا اون سمت. فقط دست و پا زدن شاخه، بیریشه.
اویمن;
پذیرش سخته، ولی از نون و آب واجبتر.
بجنگ عزیزم، ولی آخر چارهای جز پذیرش نداری.