اویمن;
با چشمها؟ شک دارم به فهمیده شدنش.
باید یه رشته میبود «روانشناسی چشم» اونوقت شاید عمق چشمها فهمیده میشد.
انگار که چیزهای تهنشین شدهی وجود آدمیزاد، توی چشمهاش رسوب میکنه. نمیشه بدون گیرکردن از بعضی چشمها گذشت.
حقیقتاً یکم دیگه گوشش بدم، روحم همراه تکتکِ سلولهای پروانهای شدهم سبُک میشه، لنگرها رو جمع میکنه و الپرواز.