انگار که چیزهای تهنشین شدهی وجود آدمیزاد، توی چشمهاش رسوب میکنه. نمیشه بدون گیرکردن از بعضی چشمها گذشت.
حقیقتاً یکم دیگه گوشش بدم، روحم همراه تکتکِ سلولهای پروانهای شدهم سبُک میشه، لنگرها رو جمع میکنه و الپرواز.
اویمن;
بعنوان شبِ تولدم زیادی بیمحتوام و احتمالا کمکم توسطِ دلشوره تجزیه بشم.
چی بگم والا، یه سال دیگه هم گذشت. دلشوره قدیمی شد، دو سه تا رفیق آپدیتش اومدن.