مدت واقعاً زیادیه که چیزها رو درست و کامل حس نمیکنم. انگار "تیکه بزرگهی" وجودم نیست. جای دیگه، پی کاری و درگیرِ چیز دیگهایه. نه اینکه توی یهجای واحد، مثل گوشهی چشمی، چمیدونم خم ابرویی، انقلابِ بویی، چیزی گیر کرده باشه. نه. ولی انگار چیزی از من که با زندگی تعامل میکنه، همهی من نیست. و من نمیدونم این "همه" کجاست. تکههای وجودم انگار توی هر اتفاق و خم شدن و نشستن و دوباره پا شدن، جاموندن. توی هربار که باید زانو بغل میگرفتم و بابتش غصه میخوردم، و به خودم اجازه ندادم. شاید هم فلسفهبافی بیخودی باشه، که احتمالاً هست. آدمیزاد شیفتهی بزک کردن چهرهی مشکلاتش با معنا و دلیله. اما این کمترازنصفهنیمه بودن، آزارم میده. حداقلش اینه که آدم تموم "خودش" رو داشته باشه. بین مخمصهی جبر متعقاتِ زندگی. حتی اگه هیچوقت همهی چیز دیگهای مال اون نمیشه. این حداقلْحق آدمیزاده...
ـ ــ سینحانون، چهارم فرورین صفرچهار!، تولدِ چیزی که مدتها آبستن نوشتن بود.
بعنوان اولین سالی که سلیقهم این اطراف پیدا شده، تا پنجم عید حتی یهبارم بیرون نرفتن و نپوشیدنشون فقط میتونه یه توطئه باشه.
شاید اولینباری نباشه که این موضوع برای کسی جالب شده، ولی حتی برای هزارمین بار هم فکر کردن به سرنوشتِ آدمهایی مثل گالیله و سقراط و باقی "جالبه". چیزهای بدیهی غلطی که جامعه به مردم قالب میکنه، لزوماً قرار نیست چرخیدن خورشید دور زمین باشه. فقط حالا هم مثل همیشه، کمتر کسی مثل گالیله به واقعیت شک میکنه.