تو نقطهای از زندگیام که احتمال داره تموم کارهایی که برای عادت شدنشون جون کندم رو بندازم کنار، کلاسهام رو کنسل کنم، برنامه و استمرار و مقاومت و سگجونی همهش رو ببوسم بذارم بالای تاقچه و زندگی بس. بیحالی بهار تموم شو.
اویمن;
اگر یکروز بتوانم همچو داستانی بنویسم دیگر از دنیا چیزی نمیخواهم، همهاش برای خودتان.
"نه راهِ پس و نه راه پیش داشتن" رو نگو، نشان بده. مثل روانیا.
کاش جناب ستار به چشمها قدرتی میداد که بتونن شرایط رو درک کنن و اینطوری مثل خر تو هندل کردن خستگی و باد پنکه و درس و کلی داستان کوتاهی که باید تا دو روز آینده خونده شه گیر نکنن.