بهم تشر میزنه «تو دیگه چرا. چرا هرچی سن آدمها بیشتر میشه، ذوقشون کمتر میشه!» و من نمیدونم این بیذوقیه یا تغییر ذوق. هنوز طبعم کم و بیش ذوقآلوده، هنوز زندهام و تنهایی تنفس مابین شنا. و زنده بودن دلفین، به بالا اومدنش بستهست. به دور شدن. دور ایستادن باعث میشه رنگِ چیزها به چشم بیاد، جزئیات بدرخشن و ذوق توی قنداق دست و پا بزنه. امروز شاید تنهی تیز آدمها به تنم خورده باشه و به دنیا غر بزنم، اما هنوز خلوت زندهم میکنه. هنوز هم دلفین روی آب نفس داره...
اویمن;
حتی با ضجه و شیون و مویه، بالأخره تموم میشه. مثل دینی خوندن. بالأخره. حتی وقتی فکر میکنی دیگه کِش
برای اولینبار: شنبه تموم نشد.