بهم تشر میزنه «تو دیگه چرا. چرا هرچی سن آدمها بیشتر میشه، ذوقشون کمتر میشه!» و من نمیدونم این بیذوقیه یا تغییر ذوق. هنوز طبعم کم و بیش ذوقآلوده، هنوز زندهام و تنهایی تنفس مابین شنا. و زنده بودن دلفین، به بالا اومدنش بستهست. به دور شدن. دور ایستادن باعث میشه رنگِ چیزها به چشم بیاد، جزئیات بدرخشن و ذوق توی قنداق دست و پا بزنه. امروز شاید تنهی تیز آدمها به تنم خورده باشه و به دنیا غر بزنم، اما هنوز خلوت زندهم میکنه. هنوز هم دلفین روی آب نفس داره...
اویمن;
حتی با ضجه و شیون و مویه، بالأخره تموم میشه. مثل دینی خوندن. بالأخره. حتی وقتی فکر میکنی دیگه کِش
برای اولینبار: شنبه تموم نشد.
اویمن;
گفت «موضع قوتِ آدمیزاد هرجاییه، همون هم نقطه ضعفشه» و انگار یه چراغ -مدتها- نیمسوز ذهنم، با کلماتش روشن شد. کلماتی که توی چراغ گیر کرده بود و فقط شبحی از خودش نشون میداد رو بیرون کشید و کفِ دستم گذاشت. نمیشه روی سکه قوتی باشه و پشتِ سکه رنجی نه. نقطهی قوت برای دیگران جلوه میکنه، و باقی سهم جاودان آدمیزاده. جهان از ونگوگ قوتِ نقاشی میبینه و رنج روح هنری برای ونگوگ حملههای عصبیایه که با خودش دفن میکنه. پشت هر برتری، تقاص و بهایی وجود داره که نشون بده هیچچیز به این آسونیها هم نیست. و همینطور شما، آقای دبیر. رنج زیادی فهمیدن، از پشتِ شیشهی قهوهاندود چشمها هم پیداست. همینه که گاها انسان به ستوه رسیده میگه نداشتن انتخاب راحتتریه. البته اگر! انتخابی در کار باشه...
ـ ــ سینحانون/هفتم اردیبهشت صفرچهار/جرقهای که با زندگی ونگوگ شروع شد و با یکجمله متولد.