هدایت شده از اویِمن:)
- عزیزِ جانم .
نیمه شب است و جانِ این عاشق رسوب کرده رویِ آب . چند روزیست به فاصله ای که فرسنگ ها بین دلهامان بود ، این دوری هایِ جبر آمیزِ دیدگان هم اضاف شده! . .
راستش را بخواهید ، انتظارِ این حجم ضعف از خویشتنِ خویشتندارِ خویش نداشتم . . میگفتم حالا هرچه بوده را با همان "از دل برفت هرآن که از دیده برفت" ِ همیشگی درمان میکنیم . به جانِ آن سگهای پاچهگیرِ درون چشمانتان ، انتظارِ این هجمهی خوفانگیزِ سپاهیانِ بیرحمِ دلتنگی را نداشتیم! نه انتظارش را ، نه آمادگیاش را و نه ذرهای توانش را . . به هفته نکشیده ، از پا دَرِمان آوردند پدر سوخته ها . .
حالا من مانده ام و تنی که گویا خونِ رگهایش را زیرِ آفتاب آخرین روزِ دیدار ، به دستِ تبخیرگرِ خورشیدِ اندوهناك سپرده . و چشمانی که گویا رمقی برایِ گشوده بودنشان نمانده .
نمیدانم روزهایی که میآیند چگونه خواهند بود و چگونه خواهند شد اما ؛ برایِ من همه چیز با ثانیه شمارِ روزهایی که مانده تا دیدارِ دوبارهی شما ، تنظیم شدهست . میدانم این لحظهها که دارم به امید بعد از دستشان میدهم عمر است ولی چه باک ؛ که عمر آن بود که در شوقِ وصال دوست فنا شد! مگر نه؟
ـ ــ سینحانون ۱۴٠۲/۳/۲۱
جنوننامه هایِ هرگز ارسال ؛ نامهی ششم .
متأسفانه میزان خسته بودنم با شدتِ دیسکردن هرکی میبینم رابطهای بهشدت مستقیم داره. الان اینطوریه که هر چنل/پیوی باز میکنم، یهدور تو ذهنم سرتاپا قهوهای میکنم بعد با یه لبخند تمیز تصنعی عبور.
اویمن;
مرا ببخش، و ساعت نُه بگذار سر کوچه.
هوشمصنوعی وقتی برای nمینبار، ملتمسانه ازش راهکار نکندن پوست لب میپرسم:
ولی حس «امنیت» مهمترین چیزیه که آدم باید از روابط بگیره؛ هربار که با خونوادههای جدیدی از نزدیک برخورد میکنم بیشتر متوجهش میشم.