بعضی روزها انقدر نسبت به همهچیز مشتاقم که انگار من تهی و پوچ چند روز پیش یه خواب بود.
کار مورد علاقم شرح و تفسیر شعرهای سعدی با یهسری آدم اهل دل متواضعه که بیادعا و ادا، همه باهم گولوبولو و قیلیویلی بشیم.
اویمن;
_صدای چهارشنبه.
پدربزرگ که گفت «همه نشستن؟ تکمیل؟» بهجای نگاهم به عقب، دلم رفت به ظهر گرم شرجی. توی ماشینهایی وجب به وجب کیپِ آدم که بدون کولر، عرق از گوشهاشان تا تیرهی کمر میچکد. و مرد عراقی که منتظر یک دانه مسافر از «سامرّاء سامرّاء» گویی، برمیگردد به ماشین که «تکمیل؟!» و مردهای ایرانی که سعی میکنند با همان غلظتِ عراقی و التماس فارسی بگویند «تکمیل آقا، حَجی تکمیل!!» و مرد را بهزور بنشانند پشت فرمان که شآید! کولر را بزند. شاید. و راه بیوفتد با سرعت میگمیگ توی معبرهایی که انگار شخمزده اند. و تویوتای ژاپنی نو، انگار که پراید پرنده باشد، از دستاندازهای دولتنسازِ نچرال پرواز کند و پایین آمدنش -سالم- لابد دست همان آقاییست که مداح توی باند ماشین دارد اسمش را با لحن غریبی ادا میکند. کولرهای تویوتا سرد شدهاند و ماشین آقاجان گرم. اینجا خیابان آنطرف مدرسهست و چقدر دلم از این رفت و آمد غنج رفت...