هدایت شده از VOI.
به نور دل و سبز روح تنت
تَراویده از تو کمالات عشق
تو را آنچنان عشق در بر گرفت
که باشد شهادت در این سرنوشت
چنان گرمی دست و دامان تو
به دل شیوه راه شیوا نوشت...
...که همرزمی تو در این خاک و تن
بشد چون جوانه درون سرشت
و با آنکه بی تو جهان بدتر است
الهی شهادت، سپس هم بهشت
که با مَدح نیکوی فرزانگان
رسد حَبه حُب میهن به کشت
سبزِ متمایل به نارنجی.
به نور دل و سبز روح تنت تَراویده از تو کمالات عشق تو را آنچنان عشق در بر گرفت که باشد شهادت در ای
این شعر فگاره برای تشکر از مسئول اردو. این بنده خدا هرچی میگفت تهش اضافه میکرد برای شهادت من صلوات بفرستید..
و اینو تو شلوغیِ اتوبوس و در عرض چند دقیقه گفت و هممون کفمون بریده بود. من خودم به شخصه هربار میخونمش لذت میبرم. شمام بخونید و لذت ببرید ازش :)
به گمانم مدت مدیدی از زمانی که چون آدمیزاد نوشتهام میگذرد. اکنون نیز چیزی برای نوشتن ندارم. حرف بسیار است اما خب.. بیان سخن به نحوهای که شیوا باشد و ملتی همت به خواندنش کنند، خواهان استعدادیست که مرا ندادند.
افکار پریشان، زندگی آشفته، قلمی خشک و بد قلق..
اینهاست که نوشتن را سخت و ذهن این بندهی بی استعداد را تن پرور میسازد.
روزها یکنواخت و شبها دلآزارند. و این خلاف قاعده است! شبهای پاییز هم مگر دلآزار میشوند؟ روزهای آبان و آذر هم مگر یکنواخت میمانند؟
بله. شب و روز هم بی قاعده میشوند اگر زندگیات چنین باشد. بی معنا، بی هدف و بی دغدغه.
به تقریب در تمام عمر، در حسرت زندگی کسانی بودهام که ذهنشان سراسر دغدغه و افکار هدفمند است. پدرانی که برای کسب رزق شب، مادرانی که در فکر طعام روز و فرزندانی وظیفه شناس که با همت فراوان برای جبران عمر از دست رفتهی والدین _که البته جبران هم نخواهد شد_، روزگار را به نحوی مفید برای خود و دیگری سپری میکنند و اگر فردا روزی، بازخواستی در کار باشد و سوالی و عقابی، جوابشان در آستین است و بر زبان جاری. و من؟ به گمانم طی هفده مرتبهی اخیر که پروانهی سرد زمین، گرد شمع سوزان خورشید گشته است، عملی به اندازهی دانهای جو مفید انجام ندادهام؛ مگر آنکه آن را به اعمال دیگر زایل کرده باشم.
#دستنویس