آبیِ آسمان
شاد زیستن استعدادیست که خداوند خود در سرشت او نهاده. و این یعنی او تسلیم نخواهد شد!
اتلوفوبیا
خاطرت هست؟ شبهایی را که زیر پتو، صدای هق هقت را خاموش میکردی، بالشت خیست را پشت و رو میکردی و خود را در آغوش میگرفتی..
نگذشت؟ گذشت عزیز من! شبهایی هم که گمان میبردیم سحر نخواهند شد، سحر شدند و حتی دیگر گوشهای از خاطراتمان هم جایی ندارند.
همین است زندگی. گذران و فرّار..
VOI
چنان غرق در چراییِ زندگی شده بود که گویی فراموش کرده بود گاهی باید تسلیم زندگی شد و فقط پذیرفت. گاهی باید آتش بس داد و کنار آمد. فراموش کرده بود زندگی همین دقایقِ گذران است. گاهی هم باید زندگی کنی تا بفهمی زندگی چیست..
انجمن بیکاران کتابخون
فنجان چایش را سر کشید و کتابش را بست. آلبوم عکسهای سیاه و سفید قدیمیاش را باز کرد و به خاطرات کودکی پیوست..
پن: وایب مورد علاقم :)
روایات زندگی آنه شرلی
بر خلاف همسن و سالهایش، او میخواست شاد باشد؛ اما به گمانم چیزی در گوشهای از ذهنش مانع او میشد.
چرا همیشه تو خوشترین لحظاتم یادت میافتم و یه بغض سنگین تو گلوم خونه میکنه؟
هدایت شده از آبی.
«تقدیمی»
اهم اهم...
اهل غزل و شعر و اینا هستید دیگه ایشالا؟ اهلش نباشید هم بالاخره ایرانی که هستید(:
هیچوقت دلتون نخواسته بدونید اون معشوقهای اساطیری توی غزلها و شعرای شاعرا واقعا چطور آدمایی بودن؟
توی این تقدیمی قراره مشخص کنم که:
① شما معشوق کدوم یکی از شاعران عزیزمون خواهید بود
② چه ویژگیهایی دارید و چیشد که عاشقتون شد(از لحاظ ظاهری و اوضاع زندگیتون توی عصر زندگی اون شاعر)
③ یکی از غزلهایی که در وصف شما سروده شده (مثلا🌚) رو بهتون تقدیم کنم
④ فرجام شما چه خواهد بود...؟
«واقعا امیدوارم ایگنور نشه!»
ظرفیت: ¹²
تگهاتون:https://harfeto.timefriend.net/17342813736734
@ayyambekom
وقتی بخوام اتفاقات تلخ زندگیمو برای کسی تعریف کنم، مجبور میشم با شوخی و خنده تعریف کنم. جوری که انگار هیچ اهمیتی ندارن. چرا؟ به خاطر اینکه یه وقت کسی نفهمه این اتفاق اذیتم کرده! نفهمه با یادآوریش له میشم..
برای همینه که ترجیح میدم برای خودم تعریفشون کنم. تو همون دفترچهی سبزم. که بعدها، با یادآوریشون بتونم گریه کنم..
وقتی آدمایی رو میبینم که زندگیشون خیلی سختتر از منه از خودم خجالت میکشم که به خودم اجازهی غر زدن دادم.